
افسانه ماه آبی...پارت2

-بعد از غذا نظرتون چیه تو این هوای خنک و آفتابی یه چرت بزنیم میچسبه ، هممون خسته ایم تازه مروارید یه پتو مسافرتی هم اورده ، منم که دیشب فقط سه ساعت خوابیدم هلاک خوابم
سایه: اره نظر خوبیه
با اوکی دادن همه مشغول غذا شدیم
....
-سایه همه پتو رو کشیدی رو خودت بزار به ما هم برسه ای بابا
ملودی: بابا ول کنین دیگه ، یه چرت ساده این همه دنگ و فنگ نداره که
با تشر ملودی و تقسیم عادلانه پتو خوابیدیم.غافل از اتفاقات پیش رومون!!!
----------------
با سوز سردی که باعث لرزشم شده بود از خواب بیدار شدم،کمی صبر کردم تا به قول آوینا مغزم لود بشه ، هوشیار شدنم همانا ، دیدن اون حجم از تاریکی همانا. یعنی چی ، چه خبره اینجا؟
بلند شدم و صندلای راحتیم رو پوشیدم و از بین شاخ و برگ رد شدم و از توی درخت بیرون اومدم .
سوز سرما و تاریکی باعث شده بود هم بفهمم بیدارم و اینا خواب نیست و هم بترسم .
شب شده بود هیچ اتوبوس و آدمی نبود .
ما خوابیده بودیم بخاطر خستگی زیاد متوجه چیزی نشدیم و احتمالا مدیر و معلما یا متوجه غیبتمون نشدن که احتمال کمی داره و یا متوجه شدن و گشتن ولی پیدامون نکردن و این یعنی ما تنها اینجا گیر افتادیم . یاخدااااااا
سریع به سمت درخت دوییدم ، سعی کردم ارامشم رو حفظ کنم که بچه از ترس سنگ کوب نکنن. چنتا نفس عمیق کشیدم و اروم شروع به صدازدنشون کردم: ملودی، سایه ،آوینا ، مروارید ، بیدار شید بچه ها بیدار شید اتفاق بدی افتاده بلند شین دیگه
ملودی: چیشده نوا ،چته ، چرا کولی بازی در میاری
-بیدار شین بدبخت شدیم همه رفتن و ما تنها موندیم ، بیدار شین دیگه
اخر جملم رو چنان دادی زدم که چهارتاشون سیخ نشستن و بهم نگاه کردن
صبر کردم تا به قولی سیستمشون لود بشه بعد ، از ماجرا بگم
سایه: چرا تاریکه؟
-چون شب شده، اصلا نترسینااا خب چیزی نیست ... اوووم .... خب ما خواب موندیم و شب شده و خب... اوووم...همه رفتن
با هزار جون کندنی جملم رو تموم کردم قیافه بچه ها با هر کلمه ای از دهنم در می اومد ترسیده تر و شوک زده تر میشد ،من هم میترسیدم ولی سعی میکردم اروم باشم تا اونا هم به تدریج ارامششون رو به دست بیارن
آوینا: یعنی ما گیر افتادیم
-نه بابا تو هم ... فردا صبح میان دنبالمون...نگران نباشین جامون امنه بتونیم امشب رو سپری کنیم همه چی حل میشه.
مروارید : هنوز تو شوکم میترسماا ولی خب نوا راس میگه کافیه یه امشب رو به صبح برسونیم خلاص میشیم. مگه نه؟
آوینا: معلومه که اره یعنی باید خلاص شیم فقط سرده ، خیلی سرده
-اتیش درست کنیم
سایه:نابغه فندک داری؟
-جهت اطلاع من همیشه تو وسایلم همه چی پیدا میشه ، فعلا پاشین بریم چوب خشک و علف جمع کنیم
آوینا: تاریکه اخه
-وااای عجب اسکلایی گوشیتون چراغ قوه داره فیلسوفان ارشد درضمن کنارهم باشیم بهتره ، خطر کمتره
اینو گفتم و با برداشتن گوشی سایه و پوشیدن سویشرتم از درخت زدم بیرون....بچه ها هم با پوشیدن لباس گرم و برداشتن گوشی اومدن بیرون
محض احتیاط فندک و چاقوی ضامن داری که برای پیک نیک های خانوادگی ازش استفاده میکردیم رو از مامانم قرض گرفته بودم و تو جیب مخفی سویشرتم گذاشتم.
همینجوری که با بچه ها داشتیم چوب خشک جمع می کردیم ، حواسمون بود از درخت و هدیگه دور نشیم. با صدای سایه به طرفش برگشتم ، به ساعت مچی دستش نگاه میکرد و گفت : بچه ها دیروز تو اینستا دیدم که امروز ساعت12 شب ماه ابی میشه و قاره آسیا هم یکی از قاره هایی که میتونه این پدیده رو ببینه ، ما که هم تو طبیعتیم دیدمون عالیه و هم کنار هم بهترین فرصته برای دیدنش ، نظرتون چیه؟
-اره منم راجبش شنیدم ،ساعتت رو برای 12 کوک کن که از یادمون نره..خب بچه ها هرچی جمع کردیم بسه بیاین برگردیم.
باهم دیگه اتیش درست کردیم ، نور ماه کاملا زمین رو روشن کرده بود به خصوص چون تو طبیعت بودیم ، نور ماه تسلط بیشتری روی زمین داشت ، نیازی به چراغ قوه گوشی هامون نداشتیم ، گوشی هامونم که آنتن نمیداد ولی خب ملودی تو گوشیش یه انیمیشن دانلود کرده بود که با کلی مسخره بازی و بریز و بپاش دیدیم و خندیدیم ،بعد از کلی خوشگذرونی از آلاچیق درختیمون بیرون اومدیم و ردیفی روی تپه کوچولوی کنار درخت نشستیم و آسمون رو نگاه کردیم،منتظر ماه آبی بودیم ،یه ربع به دوازده بود و ما همچنان مشتاق ماه آبی
ستاره ها به خاطر نبود آلودگی نوری پررنگ و درخشان جلوی چشمامون میرقصیدن و بجای صدای بوق ماشین و صدای تلویزیون و... صدای جیرجیرک های توی طبیعت موسیقی این فضای زیبا بود .
تو اون لحظه هیچی یادم نبود نه نگرانی کنکور ، نه ترسم از تنها موندمون تو این طبیعت بزرگ و نه هیچ چیز دیگه...فقط و فقط ذهنم درگیر این منظره زیبا و خلاقیت و توانایی خدا بود.
سایه : میدونین افسانه ها ، راجب ماه آبی چی میگن؟
-نه ، بگو
سایه: میگن وقتی درسال ماه دوبار کامل بشه پس از اون ماه آبی نمایان میشه و ماه پنج محافظ برای طبیعت انتخاب میکنه.
آوینا: فک کن اون پنج محافظ ما باشیم
-اونوقت محافظ نمیشیم که هیچ ، میشیم نابود کننده طبیعت
ملودی با خنده: به خصوص نوا ، یعنی دوثانیه نشده نصف کره زمین میره رو هوا بس که مودیه میزنه داغون میکنه
-اوووووی من به این نازی بعد بزنمت میگید چرا میزنی اه
آوینا: اره یه تو نازی یه یزید
-شما خودت خفه که نصفه بعدی زمین رو خودت نابود میکنی.
مروارید : این رو خوب گفت
سایه : بچه ها یه دیقه مونده ، نگا کنین دیگه
با اعلام سایه شوخی و مسخره بازی رو کنار گذاشتیم و با حلقه کردن دستامون رو بازوی همدیگه به ماهی که کم کم رنگ آبی رو به خودش میگرفت نگا کردیم.
ملودی:خداااای من چه خوشگله
آوینا: داریم از این منظره زیباتر؟
-چقده ناب و بکره
سایه:بهترین منظره عمرم
مروارید:و این قدرت خداست
با جرقه بنفش رنگی که روی ماه خورد ،انگار هاله از بادی عظیم زمین رو تکون داد جوریکه با بچه ها کمی به سمت عقب مایل شدیم و موهامون رفت رو هوا
-اون دیگه چی بود؟
مروارید:نکنه طلسمی چیزی بشیم؟
آوینا:بعدش تبدیل به قورباغه بشیم
سایه : اون روکه بودیم آوی ، طلسم شیم احتمالا ادمیزاد میشیم^-^
آوینا:نمکدون، نمکات تموم نشه
ملودی:اون چی بود؟شما هم اون جرقه رو دیدین؟
-اوهوم،عجیب بود ولی به همون اندازه زیبا هم بود، مگه نه؟!
مروارید : اره
آوینا:وووی لرز کردم
سایه:منم درضمن نمیدونم چرا خوابم میاد
ملودی:هوا که سرد هست منتها تو خوش خوابی در هر حال
با دیدن صحنه مقابل خیلی اروم بچه ها رو صدا زدم
زیبا بود؟ نه ! محشر بود ، فوق العاده بود ، رویایی بود
کلی قاصدک توی هوا به رقص دراومده بودن ، باد آرومی اونا رو هی تکون میداد ، کلی کرم شتاپ چنان از بین قاصدک ها رد میشدن که انگار باهم مسابقه گذاشته بودن. ماه یکدست آبی بود، نورش کل زمین رو تصرف کرده بود . یقه سویشرتم رو درست کردم دوییدم وسط قاصدک ها و در پی کرم شب تاب ها....
از خوشحالی دور خودم میچرخیدم و میخندیدم
کم کم بچه ها اومدن کلی بالا پایین پریدیم ، قاصدک ها هرجا میرفتن ماهم دنبالشون میرفتیم ،گاهی در جهت باد و گاهی در خلاف جهت باد
انگار نه انگار شب بود،انگارنه انگار لحظه به لحظه در حال دور شدن از درخت بودیم. انگار مست بودیم و هیچی حالیمون نبود. میخندیدم ، میدوییدیم ، و لحظه به لحظه از درخت و از هم دیگه دور میشدیم
-----------
تا پارت بعدی فعلا بای
تا اینجا منتظر نظراتتون هستم ^_^